کاش با پروانه های باغ عشق
میشد از پس کوچه ها پرواز کرد
کاش میشد در قنوتی بی ریا
ناله ی امن یجیب آواز کرد
کاش میشد همچو نایی در نی ای
کهنه زخم عاشقی را ساز کرد
یا شبیه نوری از یک روزنه
چهره ی محبوب خود را ناز کرد
کاش دل فرمان نمیداد عشق را
باید از اعماق جان ابراز کرد
کاش میشد با تمام شعر ها
در میان قلب ها اعجاز کرد
کاش با خورشید صبح از پنجره
چشم ها را میشد از نو باز کرد
کاش میشد حرف های کهنه را
در میان سینه همچون راز کرد
کاش میشد ابتدای شعر را
با حضور نام تو آغاز کرد
تا حالا اين حس رو تجربه کردي
ديدي که چه حس قشنگيه؟
تا حالا دلت خواسته که هميشه و همه جا کنار يکي باشي
تا حالا دلت خواسته به يكي بگي دوست دارم
تا حالا دلت خواسته خودت رو براي يكي فدا کني
تا حالا شبها،وقتي همه خوابن ، تو خلوت خودت
دلتننگ يكي باشي، به خاطرش گريه کني
تا حالا شده بگي خدا چي ميشد الان كنارم بود
سرمو رو شونش ميذاشتم
باهاش حرف ميزدم درد دل ميكردم
آره
به اين ميگن عشق
حس قشنگيه؟
پرازتنهايست چند وقت است که در اين دنيا تنها شد ه ام
تو را با تيشه ي عشقم كنار مرمر قلبم تراشيدم
پس از ان من تو را چون بت برستيدم ، چرايش را نميدانم
به سوي عشق بيا انجا تنها جايي است که تنهاييت تنهاست
بال بگشا براي ازادگي شايد که در فراسوي تنهايي غم زندگي را بازيابي..
چه سخت است براي تو نوشتن ولي مي نويسم ، مي نويسم
که چه درد اور است به زير تازيانه رفتن و چه زيباست براي تو مردن
هر از گاهي توقف در ايستگاه بين راه ، فرصت خوبيست براي ديدن مسير طي شده
و نگريستن به راهي که پيش روست ، گاهي براي رسيدن بايد نرفت!
قلبم را تقديمت مي کنم تا بداني بي رياترينم اشکي براي اندوهت
مي ريزم تا بداني پر احساس ترينم شوق وصال حس غريبي است
برايت ترسيم مي کنم حس خوشبختي را تا بداني خوشبخت ترينم
زشوق روي تو برلب، نواي شورمي ايد
دلم زشوق روي توپرميكشد به كوي خيال
بهــانه ي غزلــم پرغــرور مي ايِِِـــد
زبوي موي تو مستم به مي نيازي نيست
مسيح من از كوچه هاي نور مي ايد
هزار شكر كه بي منت رقيب امشب
دليل بودنم با صد سرور مي ايد
ز صبر هيچ ندارم نشان ز دوري يار
براي قلب من امشب صبور مي ايد

روي دفتر خاطراتم هزاران بـار مي نـويسـم
که دوستت دارم ![]()
تو تنها معشوقمی و هزاران بار مینویسم
که میمیرم برات

تورا من چشم در راهم شبا هنگام
كه ميگيرند درشاخ تلاجن سايه ها رنگ سياهي
وزان دل خستگانت راست اندوهي فراهم؛
تورا من چشم در راهم.
شباهنگام، درآن دم، كه برجا، درها چون مرده ماران خفتگان اند؛
درآن نوبت كه بندد دست نيلوفر به پاي سرو كوهي دام،
گرم يار اوري يا نه، من از يادت نمي كاهم؛
تورا من چشم در راهم.
می خواهم با سکوت ترانه های شبانه، تو را به عمق بودن بسپارم و تو را دوباره بنویسم .
می دانم صبح هنگام، خورشید گرم تر از همیشه طلوع خواهد کرد.
در سبدهای خاطرات سبز ، ترانه های همیشگی ماندن را می چینم
و شبانه به تو تقدیم می کنم.
به تو که مهربان ترین مهربانهایی...
دلم همچو آسمانهای پر از ابرهای بارانی ست .
ای کاش دلم امشب ببارد. شاید که بغض عشق در چشمانم بشکند.
لمس کن کلماتی را که برایت مینویسم
تا بخواني و بفهمي كه چقدر جايت خاليست
تا بداني نبودنت چقدر ازارم مي دهد...
لمس كن نوشته هاي را كه از قلبم بر روي كاغذ ميريزد
لمس كن گونه هايم را كه خيس اشك شده است
لمس كن لحظه هاي تنهايم را...
تو ميداني كه من چقدر عاشقت هستم
پس لمس كن اين با تو بودن ها را
اين با تو موندن ها را
و لمس كن لحظه اي را كه وقت ديدار من و توست
لمس كن كه لمس كردنت را لمس ميكنم.
|
فالنامه
|
|
|